تکیه گاه من
وقتی تو نیستی ، دلم می گیره نه عاشق تو میشه بود اون شب...... توی اتاقم..... محو تاریکی... کنج دیوار......... فقط اشک بود! توی دستام غریبگی موج میزد! بوی باد زیره شیروانی........ صدای هق هق من بود! شانه هایم سست بود! در دلم تنهایی بی داد میکرد! فریادهایم در گلو می خشکید! تنها صدای قدم هایت روی گوشم را شنیدم! بی هیچ کلامی...... رفتی! باخودگفتم: می اید! اوهم مثل من است! عاشق و تنها........................... اما...... اما روزها از آن شب گذشت و نیامدی!!1 عقربه های ساعت زیره باره جدایی به هم پی چیدند! منتظر ابرها بودم........ تا باران تورا بدرقه کند........ تا آب مرحم قلبم باشد! جز صدای صاعقه چیزی نبود! باران از من منع شد! دستانم بی اراده کاغذ را برداشتند........... از تو گفتند... من برای دلخوشی....... اورا کنار کشیدم!کاغذ تکه شد.......... اما.......... فراموش کردم کاغذ تنها همدمم بود!!! راهی شب شده ام همچنان اینجایم!! خدااااااااااااااااااایاااااااااااااااا! خسته ام................. خدااااااااااایااااااااااااااا دلتنگی امون صدامو بریده........... هق هق گریه اتاقمو طوفانی کرده....... خداااااااااااااااایاااااااااااا از همه چی سیر شدم..................... خداااااااااااایااااااااااااااا چقدر سخته............. وقتی چیزی رو به اجبار ازت بگیرن............. وفتی عروسک کوچولوتو به زور از بغلت بکشن بیرون......... وقتی گریه های شبونه رو هم ازت بگیرن......... وقتی مجبوربشی به دنیات بگی بروووووووو وقتی از همیشه بیشتر بهش احتیاج داری........ اونو از توی اغوشت بیرون کنی وقتی بیشتر از همیشه تشنه ی اغوشه گرمشی...... اونوقته که میگی............... خداحافظ زندگی............................................................! و هزاااااااارتاااااااااا نقطه ی خالی روبه روی حرفات جامونده........... وتو میمونی و پشیمونی .............. که چرا؟؟ چرا تنهاش گذاشتی؟؟ خداااااااااایاااااااااا یه عروسک دیگه بهش بده............ زوده زود!باشه؟ می دانی؟ من همه گمشده هایم زندگی ام را در گوشه و کنار این کلبه جستجو می کنم همه لحظات از دست رفته را می خواهم جایی همین اطراف پیدا کنم شاید نشود اما من می گویم می شود می دانی؟ این کلبه با وجود آنکه دیگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سیمانی و درخشندگی شیشه ای مدتها فرا روی انسان قرار گرفته، جانی دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در کنارت. آنگونه بگویم که اگر بداند روزی ماوای نخواهد بود، چه بسا در ساعتی و یا کمتر دیوارهایش فرو بریزد کاش بدونی چقدر ستاره ها بدون تو سیاه میشن! کاش بدونی چقدر گلهای روی تاقچه بدون تو پژمرده اند! کاش بدونی چشمام بدون نگاهت مسیر نور رو گم میکننن! کاش بدونی بدون حرفات منو قلبم گوشه ی اتاق تنها میمونیم! کاش باورت شده باشه دستام به دستات محتاج شده! دلم به احساسات وابسته شده! گوش هام به صدات عادت کردن! و ای کاش با این همه محبت من ... یه کم دوسم داشته باشی..................! هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم! میخواستم بپرسم که : عزیزم هنوز مرا دوست داری؟؟ می نویسم تا بگویم چه بهتر که رفتی! تا لحظات هدر رفته در کنج نگاهت را پس بگیرم...! یادت هست؟چگونه در چشمانت زل میزنم وبا تمام وجود میگفتم:دوستت خواهم داشت تا همیشه!اشک در چشمان حلقه می بست. و تو میخندیدی! حالا من میخندم به سادگی خودم... حیف که دیر دستانت رو شد!دستانی که احساس مرا حلقاویر کرد...! در ان روزهای بارانی ثانیه ای فکر این سال های سخت جدایی در سرم نمی گذشت! وچه سخت برایم غریبه باشی بعد از یک عمر... و نبودت در اغوشم را باور کنم بعد از اینکه از وجودم خالی شوی... من می توانم ... فراموش کردن ثانیه ای بیش نیست... هم نفس جدید جایت را پر کرده! به او ایمان دارم.او مثل تو نیست... اینجا در دلم صدای گریه بلندست! و من تنها شانه های عشق جدید را دارم تا به ان تکیه کنم... ونگاه او تا وجودم را ارام کند! مثل موجی شدم که محکم بر صخره می کوبد و باز مرا به اغوش میکشد! عقربه های ساعت تاب تنهایی را در این دقایق ندارند... هنوز فکر می کنم قاب عکست در اییینه پیداست! تمام ایینه هارا شکستم... تا لا اقل شاید برق چشمانت از دیدگانم پنهان باشد. و حالا تنها کلامم اینست: چه بهتر که رفتی!
از دوری تـــو ، داره می میـــره
بیـــا دوبــاره ، بمون تـــو پیشم
نزار که این دل ، بخونـه از غــم
نزار تــوُ غــم ها ، تنهـــا بمونــه
بیـــا که بـــازم ، از تـــو بخونـــه
بیـــا و بشکن ، تــو این سکوتــو
بیـــا تـــا که دل ، بمــونه با تـــو
بیـــا و بـــردار ، فاصــلـه هــا رو
ببــر از میـان ، جـــدایی هـــا رو
بمــون و پُــر کن ، تنهایی هامـو
بگیر از شبام ، بی کسی هامـو
دلـــم رو با خـود ، ببــر از اینجــا
به جــایی که دل ، نباشه تنهـــا
نه فارغ از تو میشه موند
نه میشه با تو دل سپرد
نه میشه از تو دل برید
بن بست عشقو ببین
هم پشت سر هم پیش رو راه سفر با تو کجاست
من از تو میپرسم بگو
تو بال بسته ی منی
من شوق پرواز تو ام واسه رهایی از این قفس
تو بگو من چه کنم؟


خسته و دلزده ام
راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است
آه، صدایی آمد
زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ
درد دل را میگفت ناله اش حساس بود
از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم
نه به این خاطر که صدا از گرگی بود
و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ
بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود
نمیدانم کجا؟
آه نه، صبر کن!
آن صدا، بله آن سد بلا
همهه ی شهرم بود
بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود
آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود
چون در شهر من دیگر مرد نبود
که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است
گرگ ها جمع شده اند
چه کسی را بدرند
نگاهی به خودم انداختم





| قالب ساز وبلاگ پیچک دات نت |


